1 Followers
26 Following
yahyaahmadi

yahyaahmadi

Currently reading

The Trouble with Physics: The Rise of String Theory, the Fall of a Science and What Comes Next
Lee Smolin
A Treatise of Human Nature
David Hume
بار هستی
پرویز همایون‌پور, Milan Kundera
بازی‌ها: روان‌شناسی روابط انسانی
اسماعیل فصیح, Eric Berne
تئوری بنیادی موسیقی
پرویز منصوری
آموزش عقائد (دورۀ 3 جلدی)‏
محمد تقی مصباح یزدی
ادله اثبات دعوا
عبدالله شمس
آیا تو آن گمشده ام هستی؟
هادی ابراهیمی, Barbara De Angelis
اقتصاد خرد
حمید رضا ارباب, Dominick Salvatore

صحرای محشر

صحرای محشر - سید محمدعلی جمالزاده صحرای محشر، هجویه ای است از باورهای مردم ایران درباره روز قیامت. جمال زاده تلاش کرده در این کتاب، هم آن باورها را به چالش بکشد، هم خواننده را درباره روزگار ایران به اندیشه وادارد.
داستان اصلی، چفت و بست خوبی ندارد و ما، دیده ها و شنیده های راوی بی نام و نشانی را می خوانیم که رویدادهایی پراکنده را باز می گوید. او از گور بیرون آمده، صحرای محشر را می پیماید تا به همراه دیگر مردگان، به کاخ «عرش» می رسند و در آنجا برای رویارویی با پروردگار و رسیدگی به کارنامه زندگی شان، آماده می شوند. ما همراه راوی، به تماشای حسابرسی مردم می نشینیم تا این که او از تماشای آن خسته می شود. سپس با گروهی به سرپرستی یکی از فرشتگان، به گشت و گذار در بهشت و دوزخ می پردازد و در همان گردش، یکی از دوستان زندگی دنیای خود را می بیند. پس از آن گردش، با دوستش گوشه ای می نشیند و به شطرنج سرگرم می شود. هنگامی که فرشتگان سراغش می آیند تا او را برابر «میزان» حاضر کنند و نامه کردارش را به داوری بگذارند، از همراهی با آنان خودداری می کند و خود را به مردن می زند. پس از آن، با شیطان دیدار می کند و در می یابد که شیطان نزدیک ترین دوست خداست. شیطان با مهربانی، راوی را در جایی خوش آب و هوا رها می کند امّا پس از سال ها تنهایی، راوی از این جای خوش آب و هوا نیز دلزده می شود...
در آغاز کار، شخصیت ها خوب پرداخته نشده اند و جمال زاده، تیپ های مختلف مردم آن روزگار را به دادگاه کشانده و به آنان خرده گرفته است. با این همه، هر چه در کتاب جلوتر می رویم، شخصیت پردازی ها و داستان، بهتر می شوند.
برای نمونه، در پرده هفتم، داستانی می خوانیم که برگرفته از یکی از رباعی های خیام است: «شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی؛ هر لحظه به دام دگری پابستی. گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم، امّا تو چنان که می نمایی هستی؟». در این پرده، زنی روسپی با نام معصومه شیرازی، پس از بازگویی زندگانی پر رنج خود، از شیخی شکایت می کند که او را در زندگی دنیا تحقیر کرده است. خدا حق را به روسپی می دهد و او را به بهشت و شیخ را به دوزخ می فرستد. در پایان فصل نیز پس از گلایه از کفرگویی های خیام، او را می بخشد و به بهشت می فرستد.
فصل پایانی کتاب، بهترین بخش آن بود. شخصیت پردازی شیطان و رابطه او با راوی، بسیار دلنشین بود و به گمان من، شاید الهام بخش رمان ستودنی «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» بوده باشد. پایان بندی کتاب نیز بسیار به دلم نشست و آن را از یاد نخواهم برد.
روی هم رفته، گمان می کنم جمال زاده این رمان را بی طرح نوشته و در آن از بداهه پردازی یاری جسته باشد. بخش هایی از آن، بسیار پاورقی گونه است امّا حتی آن بخش ها را نیز می توان به زیبایی پایان داستان بخشید.